دلنوشته های الی بلی
اگر دوست داری که خدا را بخندانی، نقشه هایی که برای آینده ات کشیده ای را به او بگو. (وودی آلن)  
قالب وبلاگ
بچه مشدی که باشی قسمت امام رضاس هرچند آدم درستی نباشی
بچه مشدی که باشی یه عرقی به حرم داری یه جوری که انگار سهم تو از بقیه بیشتره
بچه مشدی که باشی لحظه سال تحویل حاضری جونتو بدی بری تو حرم یا توی شبکه ها بگردی جاییکه حرمو نشون میده رو ببینی
بچه مشدی که باشی سعی می کنی نگی مشدی هستی چون شاید فکر کنن بچه تخصی 
بچه مشدی که باشی...... 
تنبیهتم یه جورایی ربط داره به حرم و امام رضا
هر وقت خطایی می کنم خواب حرم و مشهد و می بینم ولی نمی تونم واردحرم بشم 
تو دو هفته پیش دوبار خوابشو دیدم ولی نتونستم برم حرم
...................

[ دوشنبه 1392/03/06 ] [ 13:19 ] [ الی ]
سلام عزیز خوشگلم
به وبلاگم خوش اومدی

[ دوشنبه 1392/03/06 ] [ 12:20 ] [ الی ]
روز مردو به کی میشه تبریک گفت؟؟؟؟؟
من که دو رو برم مردی نمی بینم!!!!!!!!!!!!!!!!!
[ دوشنبه 1392/02/30 ] [ 14:45 ] [ الی ]

بالاخره قبول شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
هووووووووووووووووووووووووووورررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

[ سه شنبه 1392/01/27 ] [ 12:13 ] [ الی ]

دست خودت نیست، زن که باشی
گاهی دوست داری تکیه بدهی....
پناه ببری...
ضعیف باشی...
دست خودت نیست، زن که باشی
گهگاه حریصانه بو می کنی دستهایت را شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد
دست خودت نیست ... زن که باشی
گاهی رهایش می کنی و پشت سرش آب می ریزی و قناعت می کنی به رویای حضورش به این امید که او خوشبخت باشد.
دست خودت نیست،
زن که باشی....

******
پی نوشت: برای کسی که دوست دارم اینجارو بخونه هرچند ....

[ یکشنبه 1391/10/10 ] [ 11:30 ] [ الی ]
یه مدتی بود تو مسیرم یه مغازه بود که توش از این برچسبای دیواری داشت
چند وقتی بود که میخواستم از ماشین پیاده بشم و برم ببینم چی داره
بالاخره دو هفته پیش رفتم یه کاتالوگ داشت که تقریبا 300 مدل از این برچسبا توش بود
گفتم آقا میشه یکی از این کاتالوگهاتونو بهم بدین ببرم خونه همسرمم ببینه با هم یه طرح انتخاب کنیم؟
گفت نه اینا مال مغازس یه دفعه به ذهنم رسید ازش امانت بگیرم اونم در قبال 5000 تومن قبول کرد کاتالوگشو بهم امانت بده
بردم خونه از خیلی از طرحاش خوشم اومد ولی بنا به دلایلی چیزی از توش انتخاب نکردم
دیشب کاتالوگ رو بردم اون مغازه پس بدم
رفتم تو مغازه گفتم سلام من یه امانت از شما پیشم بود که واستون آوردمش
کیفمو باز کردم و کاتالوگو در آوردم
راستش تاش کرده بودم ولی نه به شکلی که شکسته باشه
و ظرف تمییز غذامم توی کیفم بود و اونو از کیفم درآوردم
آقاهه این منظره رو دید
گفت خوبه خودتون گفتید امانت
شما کاتالوگو خراب کردین
من تعجب کردم گفتم نه کاملا سالمه من کاری نکردم
گفت نه شما گذاشتین تو کیفتون بغل ظرف قرمه سبزیتون امانتو اینطوری نگه میدارن
گفتم آقا شما ببین کوچکترین لکی اگه روی کاتالوگتون افتاده بود من همه هزینشو میدم
ضمنا به شما چه ربطی داره که من اینو کنار چی گذاشتم توی کیفم
خلاصه که آقاهه الکی الکی دعوا راه انداخت منم برگشتم گفتم شما اگه از جای دیگه ای دلت پره اون قضیش فرق داره
از مغازش اومدم بیرون و طبق معمول همیشه که وقتی عصبی یا ناراحت میشم گریم میگیره دوتا قطره اشک لیز خورد روی گونه هام و شدیدا آروم شدم
ولی نمیدونم من مقصر بودم یا اون
شاید خیلی حساس یا وسواس بود نمیدونم
حسابی روزمو که خیلی جالبم نبودو خرابش کرد
اینم از یه شنبه دیگه که اونطوری تموم شد
تا خونه پیاده رفتم
وقتی رسیدم خونه جریانو واسه مجید تعریف کردم ولی با اینکه اولش قول داده بود دعوام نکنه گفت تو همیشه بهم میگی با مردم بحث نکن ولی خودت دقیقا همین کارو کردی
گفتم درسته ولی آخه اون آقاهه داشت بهم زور می گفت و من نمی خواستم زیر بار حرفش برم
نمیدونم کارم اشتباه بود یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ یکشنبه 1391/10/03 ] [ 12:16 ] [ الی ]

یلدا دختر سیاه موی بلند بالا،
یادگار نام وطن،
میوه پاییز ایران،
عروس زمستان در راه است،
او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم،
ایرانی بودن را فراموش نکنیم
"یلدا پیشاپیش خجسته باد"

[ چهارشنبه 1391/09/29 ] [ 15:46 ] [ الی ]
یه چیز بامزه بگم؟
چند وقت پیش خیلی خیلی غمگین بودم از دست خودمم شاکی بودم میخواستم توی یه جایی بنویسم که هیچکس منو نشناسه رفتم یه وبلاگ جدید ساختم و توی یه پستش نوشتم حس می کنم توی یه شهری هستم که هیچکس منو نمی شناسه اولش بدک نبود بعد دیدم تو غریبی نمی تونم طاقت بیارم برگشتم به همین ولایت خودمون

[ سه شنبه 1391/09/28 ] [ 16:36 ] [ الی ]

از طریق وبلاگ یکی از دوستام با یه وبلاگی آشنا شدم به اسم دلنوشته های ساچلی
نوشته های یه خانوم خوشبخت که واقعا داغونم کرد
بعد از اینکه تموم شد یه نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم چقدر خوشبختم که همه اعضای خانوادم زنده اند و چقدر غافلم که قدرشونو نمیدونم
ساچلی عزیز تو همین چند روز همسرشو از دست داد
نمیدونید با چه عشقی ازش می نوشت
امیدوارم خداوند بهش صبر بده
خیلی غمگین شدم
میخوام از خدا بابت همه چیزهایی که بهم داده تشکر کنم
بهش بگم خدایا ازت ممنونم که کساییکه دوسشون دارمو ازم نگرفتی

خیلی حس تلخیه
خدا بهش صبر بده
[ سه شنبه 1391/09/28 ] [ 16:2 ] [ الی ]

مجید باهام قهره
اصلانم منتمو نکشید

[ دوشنبه 1391/09/27 ] [ 15:35 ] [ الی ]
امروز حسابی هوا ابریه

یه هوای توپ
آدم دلش پیاده روی میخواد
نه روی تردمیل روی سنگفرش یه خیابون پاییزی
یه چیز جالب بگم من پنجشنبه با کسی که نمی تونم بگم جاده چالوس بودم رفتیم رستوران نوروزی
نمی دونم اونجا رفتین یا نه
یه جای دنج فوق العادس
خیلی زیباست کنار رودخونه با یه عالمه برگ زرد
یعنی واقعا پاییزو با تمام وجودت حس می کنی

هرچی امسال از بهار و تابستونش چیزی نفهمیدم پاییزشو حسابی لمس کردم
قبلا تو خیالم اگه بهشتو تصور می کردم بهار یا تابستون بود یعنی اگه بهشت زیبایی پاییزو نداشته باشه که خیلی بده.....
اونجا یه بهشت پاییزیه
ولی ای کاش توی اون بهشت دنج با مجید عزیزم بودم

****
راستی دیشب رفتم تمرین رانندگی
مجید عزیزم فقط غر زد تا اینکه منم زدم چراغ سمت شاگردشو ترکوندم اکه اگه خواست غر بزنه یه دلیلی واسش داشته باشه
.......... :D
‎  

[ سه شنبه 1391/09/21 ] [ 14:51 ] [ الی ]
میخوام تو وبلاگم عکس بذارم
یکی بیاد بهم بگه چیکار کنم
من بلد نیستم

[ یکشنبه 1391/09/19 ] [ 16:29 ] [ الی ]
دوست جونام سلام
میشه آیا همه اعترافای کثیف زندگیمو اینجا بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم
ولش
دوشنبه اون هفته با مجیدآقای گل گلی رفتیم آموزش رانندگی بعدش دو کیلوو نیم به خریدیم تا من واسه شازده پسرم مربای به بپزم
دیشب پختم ولی مربا نشد یه چیزی بین قیر و کربن شد

وای چشمتون روز بد نبینه چه گندی زدم
مجید یه لحظه عصبانی شد ولی خیلی زود کنترلشو بدست گرفت و فقط گفت تو همیشه اینکارو می کنی!!!!!!!!!
خلاصه که به های عزیزم نابود شدن و عشق مرباشدنو با خودشون به سطل آشغال بردن
جالبه چند وقت پیش از سرکار اومدم خونه دیدم لامپا خاموشه حالا نگو آقا مجید گل گلی با یه عالمه شمع اسم منو نوشته بود و روشنشون کرده بود
فوق العاده بود کلی انرژی خوب بهم داد (راستشو بگم تا حالا کسی ازین کارا واسم نکرده عادت نداشتم ذوق مرگ شدم)
این جریانو واسه خواهرم تعریف کردم اونم واسه شوهرش گفته بود شوهرش گفته بود هر مردی اگه زنی مثل الهه داشته باشه بایدم واسش همچین کارایی بکنه
منو میگی فکم آویزون شد گفتم این یه بار مربا پختنمو ببینه نظرش صد در صد عوض میشه

[ یکشنبه 1391/09/19 ] [ 15:44 ] [ الی ]
امروز تهران تقریبا تعطیل بود
آما هم من و هم مستر مجید خودمون سرکار بودیم
من همچنان سرکارم
تا حالا 7 صبح نیومده بودم شرکت ولی بخاطر امتحان رانندگیم اومدم (البته چون کلید شرکتو دارم)و آرزو بدل نمردم
در کمال ناباوری مجید و پرویی خودم امتحانمو روفوزه شده ولی چون خیلی مسلط بودم خیلی از خودم عصبانی نیستم
خودمو بخشیدم
امیدوارم خدا هم منو ببخشه
مجیدم در اثر تشعشعات مثبتانه من رفته کلاس پارکور ثبت نام کرده
چه شود!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه تجربه توپ دارم اما با اینکه این جریانو میدونم گاهی خودم بهش عمل نمی کنم
اینکه وقتی خوش اخلاقم وقتی شنگولم واسم اتفاقای خوبی می افته ولی گاهیم دیگه دست خودم نیست به یه من عسلم نمیشه منو خورد
مثلا یکی از دوستام سه هفته اس که منتظره وقت آزاد داشته باشم و با هم بریم خرید که ایشالله پنجشنبه با هم میریم
بعد از این جریان دیشب خواهر شوهر زنگ زد و ازم خواست پنجشنبه باهاش برم مانتو بخرم جریانو بهش گفتم گفت صبر میکنم هفته دیگه پنجشنبه با هم بریم
کلی از خودم خوشم اومد آخه میگفت سلیقت واسه مانتو خوبه
خلاصه اینکه تو این روزا یه مردودی واسه گواهینامه نمیتونه حالمو خراب کنه
خدایی نگین روت زیاده چیکار کنم تازه فهمیدم که تو کارای عملی خیلی تعطیلم

[ سه شنبه 1391/09/14 ] [ 16:57 ] [ الی ]
قبول نشدم

[ سه شنبه 1391/09/14 ] [ 10:51 ] [ الی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

میخوام خودم باشم منو قضاوت نکنید چون جای من نیستین
امکانات وب